بیتابیتا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره

بیتای زندگی مامانی و بابایی

20 ماهگی بیتا جون

دختر خوشگلم امروز  23/مرداد/93   بیست ماهگی رو پشت سر گذاشتی و واسه خودت خانومی شدی          خیلی خوشحالم که وروجکی مثل شما مقابل چشمام و جوجه کوچولویی که هنوز نمیدونیم جنسیتش چیه توی دلم دارین رشد میکنید.خدایا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتت ...
22 دی 1393

مسافرت تابستونه ی بیتا

وروجک مامانی 11/مرداد/93  سفر تابستونی ما به سمت اصفهان شروع شد.اول اینو بگم که قبل این سفر به اصرار اطرافیان ما شمارو کچل کردیم من اصلا راضی نبودم ولی گفتن اینکارو نکنیم موهات همینطور کم پشت میمونه.   خب بریم سر اصل مطلب مسافرتمون.11 مرداد ما به سمت تهران حرکت کردیم و یه روز خونه عمه ملیحه موندیم.آخ که چقدر اونجا با حسام و هلیا به شما خوش گذشت. این از عکس تهران اینجا با عمه ملیحه رفتیم پارک ظهر دوازده مرداد به سمت قم حرکت کردیم و رفتیم زیارت حضرت معصومه(ع) و زیارت کردیم.توی حرم من نماز میخوندم و شمام نشسته بودی کنار من و تکون نمیخوردی عکس قم: بعد از قم به سمت کاشان و بعدشم اصفهان حرکت کردیم.خیلی بهمون خو...
22 دی 1393

19 ماهه شدی هورااااااا

امروز 93/4/23  نوزده ماهگیت تموم شد و من روز به روز شاهد بزرگ شدن و قد کشیدنت هستم و این بهترین احساسیه که تو زندگیم تجربه میکنم.امیدوارم خدای مهربون این احساس رو به همه مادرای منتظر نصیب کنه. مثل همیشه بدون که مامانی و بابایی عاشقتن و خیلی دوست دارن اینم یه سری از عکسای 19 ماهگیت فدای خنده ات مامانی تو یخچال چی پیدا کردی الکی لالا کردی اینجا ...
21 دی 1393

اتفاق تلخ و شیرین زندگی من

عزیزم از نوشتن این پست هم غمگینم و هم خوشحال...الان بعد از گدشت چند ماه که با تاخیر دارم برات مینویسم باز هم بغض سراغم اومده و چشمامو خیس کرده روز 16 تیر 1393 شمارو برای همیشه از شیر گرفتم..خیلی برام سخته نوشتن در مورد این موضوع..من خودم خیلی خیلی به شیر خوردنت وابسته بودم.صدای آهنگی که موقه شیر خوردن داشتی هنوز تو گوشمه.اون روزها میدونستم که دلتنگ این روزها خواهم شد.ولی خب بخاطر نی نی کوچولوی تو راهی مجبور بودیم هر دو با هم این روزهارو بگذرونیم عزیزم.وقتی موقع شیر خوردن دستتو روی قلبم میزاشتی بهترین حس دنیارو داشتم.وقتی ساعتی از شیر خوردنت میگذشت من قبل از تو حس نیاز بهم دست میداد... دختر عزیزم تو عاشقانه ترین اتفاق زندگی من و بابایی ...
7 آذر 1393

خبر خوب...

جوجوی من عاشقتمممممممممممم روز 93/3/12 فهمیدیم که خدای مهربون دوباره منو لایق مادر شدن دونسته و یه مهمون کوچولوی نازنازی مثل خودت تو راهه....خیلی خوشحالم.هم من و هم بابایی از اینکه یه همبازی برای شما میاد و میشه دوست کوچولوی شما.  با هم بازی میکنید و شیطنت میکنید... وای خدایااااااااااااااااااا شکرت بیتاجونم عاشقتمممممممممممممممممم ...
7 آذر 1393

سفر مکه ی مامان و بابای مامانی

عزیزکم 12 اردیبهشت 1393 مامانجون و باباجون عازم خونه ی خدا شدن.وقتی میخواستیم ازشون خداحافظی کنیم خیلی گریه کردی.تو این 10 روز ما موندیم پیش دایی سعید و دایی سینا.شما خیلی حوصله ات سر میرفت و همش بهانه ی مامانجونو میگرفتی.آخه خیلی بهش وابسته ای.بارها دیدم رفتی پشت در ورودی نشستی و منتظری تا بیان...این صحنه ها واقعا اشک مارو درمیاورد.ما هم خیلی دلتنگ شده بودیم...ولی خب خوشحالم بودیم که مامان و بابا رفتن زیارت خونه ی خدا ما هم در تدارک برگشتن عزیزامون بودیم. مامانجون و باباجون 22 اردیبهشت برگشتن.توی فرودگاه وقتی شما مامانجونو باباجونو دیدی چقدر ذوق کردی عزیزم. کلی سوغاتیهای خوشگل و نازنازی ازشون گرفتی و ما هم کلی ازشون تشکر کردیم. انش...
23 مهر 1393

عکسهای آتلیه پرنسس

پرنسس خوشگلم بالاخره طلسم شکست و ما تاریخ اردیبهشت 93 سه تایی من و شما و بابایی رفتیم آتلیه.آخ که چقدر شیطنت کردی تا عکسارو بگیریم.عکاسای آتلیه عاشقت شده بودن...همش قربون صدقه ات میرفتن و حتی خودشونم باهات عکس انداختن....جیگرطلای مامانی عاشقتم عکسامون خیلی خوشگل شدن....مثل یه تیکه ماه شدی فرشته کوچولوی من اینم از عکسای خوشگلت    ...
22 مهر 1393

عذر تقصیر بابت تاخیر

سلام عشق کوچولوی من....من شرمنده ام بخاطر انقدر تاخیر.واقعا وقت نمیکردم وبلاگت رو آپ کنم.ولی از امشب شروع میکنم و یکی یکی مطالب رو مینویسم.قول میدم.... مثل همیشه میدونم که میدونی مامانی عاشقته و شما یه دنیای خیلی خیلی زیبا برای مامان ساختی.من عاشق دنیای کودکیتم عسیسم.... ...
22 مهر 1393