دخترم حسامم رفت
عروسکم زندگیم نفسم از نوشتن این پست حس خوبی ندارم...اما مینویسم برات تا همیشه بدونی زندگی هر کسی غم و شادی رو با هم داره.ما انسانها هستیم که باید صبور و قوی باشیم و با هر مشکل و غمی خودمونو نبازیم...
امروز 29/مرداد/93 صبح ساعت 5 که همه خواب بودیم عمو به بابایی زنگ زد و از تلفن بی موقع فهمیدیم خبرای خوبی نیست.فکر من و بابایی به هرجایی میرفت جز حسام
متاسفانه عمو گفت حسام تصادف کرده و حالش خوب نیست.بعد تماسهایی که با تهران و عمه ملیحه گرفتیم فهمیدیم اوضاع خیلی خرابه و حسام تو کماست.این برای من خبر خوبی نبود.تکرار درد و رنج پسرخالم امیر و تمام حسایی که اونموقع داشتم دوباره برام تکرار شده بود.همین روز صبح منم امتحان داشتم و شمارو گذاشتیم پیش مامانجون و من و بابایی رفتیم برای امتحان.سر جلسه هیچی نتونستم بنویسم و فقط حسام توی ذهنم بود.زود از جلسه بیرون اومذم تا سراغی از حسام بگیرم. وقتی تماس گرفتیم گفتن هیچ تغییری نکرده و وضعیت همونه...ولی ظاهرا اونموقع همه چی تموم شده بود و کسی به ما نگفته بود.وقتی من رسیدم خونه مامانجون بابا حسن فعلا پایین بود و داشت ماشینو پارک میکرد.دیدم مامانم حسابی گریه کرده و بهم گفت حسام تموم کرده
دنیا روی سرم خراب شد.یعنی چی حسامم رفت پیش امیر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
داغون شدم.همه غصه ام یه طرف اینکه چطور به بابا حسن خبر بدم یه طرف قضیه بود.حسام و بابا حسن مثل داداش بودن با هم.من هیچوقت حس نکردم که بابا حسن داییه حسام باشه.همیشه مثل 2 تا داداش با هم بودن.خلاصه بگذریم که چطور خبرشو دادم و چی کشیدیم دوتایی....
خلاصه برای مراسم و تدفین حسام رفتیم تهران.نمیخوام جزییاتو برات بنویسم عزیزم
حسام پسر عمه ی نازنینت 29 مرداد دقیقا روز تولدش آسمونی شد و برای همیشه مارو تنها گذاشت.
حسام عزیزم خودت رفتی ولی یادت همیشه با ماست و فراموش نمیشی پسر آسمونی



دخترم حسامم رفت
